Sunday, June 19, 2005

برگریزان

برگریزان دلم را نو بهاری آرزوست
شاخه خشک تنم را برگ و باری آرزوست
پایمال یک تنم عمری چو فرش خوابگاه
چون چمن هر لحظه دل را رهگذاری آرزوست
شمع جمع خفتگانم،آتشم را کس ندید
خاطرم را مونس شب زنده داری آرزوست
شوره زار انتظارم در خور گلها نبود
گو برویاند که دل را نیش خاری آرزوست
تا به کی آهسته نالم در نهان چون چشمه سار؟
همچو موجم نعره دیوانه واری آرزوست
نور ماه آسمانم بسته زندان ابر
هر دمم زین بستگی راه فراری آرزوست
مخمل زلف مرا غم نقره دوزی کرد و باز
بازیش با پنجه زربخش یاری آرزوست
بیقرارم همچو گل در گلشن از جور نسیم
دست گلچین کو؟ که در بزمم قراری آؤزوست
داغ ننگی بر جبین روشن سیمین بزن
زان که اورا از تو عمری یادگاری آرزوست
سوفیا