Saturday, July 30, 2005

فعل مجهول

(بچه ها صبحتا ن به خیر ،سلام!
درس امروز،فعل مجهول است
فعل مجهول چیست؟ می دانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است.....)
در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ ،می لغزید
صوت ناسازم آنچنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
ژاله ر ا زان میا ن صدا کردم:
(ژاله ! از درس من چه فهمیدی؟)
پاسخ من سکوت بود سکوت....
(د جوابم بده!کجا بودی؟
رفته بودی به عالم حپروت؟....)
خنده دختران وغرش من
ریخت بر فرق ژاله ،چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و از یاران
خشممگین،انقامجو،گفتم:
(بچه ها گوش ژاله سنگین است!)
دختری طعنه زد که ):نه ،خانم!
درس در گوش ژاله،(یاسین) است!)
باز هم خند ها وهمهه ها
تند و پی گیر،میرسد به گوش
زیر آتشفان دیده من
ژاله آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم،
آن دو میخ نگاه خیره او
موج زن ،در دو چشم بیگنهش
رازی از روزگار تیره او
آنچه در آن نگاه می خواندم
قصه غصه بود وحرمان بود
ناله یی کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود
(فعل مجهول فعل ، فعل آن پدری ست
که دلم را ز درد ،پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را زخانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیرخوار من نالید
سوخت در تاب و تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید
در غم آن دو تن ،دو دیده من
این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود....)
گفت و نا لید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و ناله او
شسته می شد به قطره های سرشک
چهره همچو برگ لاله او
ناله من به ناله اش آمیخت
که :(غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز،قصه غم توست
تو بگو من چرا سخن گفتم؟
فعل مجهول فعل آن پدر ست
که تورا بیگناه می سوزد
آن حریق هوس او بود که در او
مادری بی پناه ،می سوزد....) سوفیا