مثل همیشه نشسته بود توی ماشین و به اون یه تیکه سنگ زل زده بود و همین طور اشکهاش پایین می اومد .تا حالا هیچ وقت این احساس رو نداشت و این رو مدیون اون بود .
همیشه وقتی به قبرستان میرفت احساس وحشت میکرد…هیچ وقت درک نکرده بود که چرا به اینجا میگن آرامستان .اما حالا واقعا براش شده بود آرامستان
راستش رو بخوای تا حالا هیچ وقت جدی به مرگ فکر نکرده بود
یعنی زندگی اون قدر بی ارزشه؟! آدم یه روز مستِ غرور پا به میدان مسابقه بزاره و هیچ وقت از اون مسابقه برنگرده ؟!
احساس بدی داشت .بازم مثل هر شب هزاران حرفنگفته تو گلوش بود که میخواست بهش بگه اما نمیتونست …و این داشت خفش میکرد .
نمی دونم چقدر به اون دنیا فکر کردین … وقتی یکی به شوخی بهم میگفت اون دنیا جلوت رو میگیرن خندم میگرفت … اما حالا دیگه نه
دیگه باورم شده . همه ی ما توی زندگیمون کسانی وجود داشتند که حالا نیستن . و ما قراره یه روزی … یه جایی بازم با اونها برخورد کنیم .
ممکنه از امدن اون روز اینقدر خوشحال باشیم که فقط فکر رسیدن اون روز تو ذهنمون باشه و ممکنه از آمدن اون روز وحشت داشته باشیم .
روزی که باید تاوان چیزی رو پس بدیم تاوان دلی رو که بی احساس زیر پاهامون شکستیمش .
من میگم آدم هر چیزی رو میتونه جبران کنه غیر از شکستن دلها رو
همش فکر میکنم اگه اون روز مثل همیشه بهم زل زد و منتظر جواب بود بهش چی بگم؟ اون رفت ..آره رفت . یه روز شاد و خندون رفت تو میدون مسابقه و وقتی اون وزنه ی لعنتی رو بالا برد شاید با شادی ِ پیروزی شاید بایاد کسی چشمهاش رو روی این دنیای لعنتی بست ..
حالا من موندم و هزاران حرف نگفته . فراموش نکید روز موعود نزدیکه
همیشه وقتی به قبرستان میرفت احساس وحشت میکرد…هیچ وقت درک نکرده بود که چرا به اینجا میگن آرامستان .اما حالا واقعا براش شده بود آرامستان
راستش رو بخوای تا حالا هیچ وقت جدی به مرگ فکر نکرده بود
یعنی زندگی اون قدر بی ارزشه؟! آدم یه روز مستِ غرور پا به میدان مسابقه بزاره و هیچ وقت از اون مسابقه برنگرده ؟!
احساس بدی داشت .بازم مثل هر شب هزاران حرفنگفته تو گلوش بود که میخواست بهش بگه اما نمیتونست …و این داشت خفش میکرد .
نمی دونم چقدر به اون دنیا فکر کردین … وقتی یکی به شوخی بهم میگفت اون دنیا جلوت رو میگیرن خندم میگرفت … اما حالا دیگه نه
دیگه باورم شده . همه ی ما توی زندگیمون کسانی وجود داشتند که حالا نیستن . و ما قراره یه روزی … یه جایی بازم با اونها برخورد کنیم .
ممکنه از امدن اون روز اینقدر خوشحال باشیم که فقط فکر رسیدن اون روز تو ذهنمون باشه و ممکنه از آمدن اون روز وحشت داشته باشیم .
روزی که باید تاوان چیزی رو پس بدیم تاوان دلی رو که بی احساس زیر پاهامون شکستیمش .
من میگم آدم هر چیزی رو میتونه جبران کنه غیر از شکستن دلها رو
همش فکر میکنم اگه اون روز مثل همیشه بهم زل زد و منتظر جواب بود بهش چی بگم؟ اون رفت ..آره رفت . یه روز شاد و خندون رفت تو میدون مسابقه و وقتی اون وزنه ی لعنتی رو بالا برد شاید با شادی ِ پیروزی شاید بایاد کسی چشمهاش رو روی این دنیای لعنتی بست ..
حالا من موندم و هزاران حرف نگفته . فراموش نکید روز موعود نزدیکه

<< Home