Sunday, January 01, 2006

زمستان رسیده ، جوجه هایم را نشمرده زمستان رسیده ...

همیشه پاییز که می آمد یا کریم ها می آمدند و پشت پنجره ی من می نشستند و گمان می کردند که آنسوی پنجره آشیانی است که ...

اما پاییز امسال یا کریمی نیامد ...

شاید خیال کردند که آن آشیان پشت پنجره ویران شده ... یا شاید آمدند و من ندیدمشان ... شاید آمدند و پاییز امسال دستان و دلم آنقدر گرم نبود که خیال کنند ...

امسال اتاقم بوی نرگس نگرفت ... چند ماه است که مُرده ام ...
می گویند پاییز امسال بی که برگ ریزان داشته باشم به پیشواز زمستان رفتم ... شاید هم زیر کوهی از یخ و برف ... !

راستی می دانستی که باران در هر چهار فصل سال می بارد ؟

دیگر تاب ندارم این خستگی را ...
پاییز را با این خستگی گذراندم و حتی صدای خش خش برگ های خستگیم را نگذاشتم هیچ عابری بشنود ...

اما دیگر ... آنچنان خستگی هجوم آورده که دستانم بی اختیار بر روی این صفحه کلید حرکت می کنند و ...

تو می گویی : قرارنبود که ...
زنگ می زنی بد و بیراه می گویی ...
گله می کنی و من اما هیچ نمی گویم . هیچ ندارم که بگویم ...

اما من آنقدر از خودم و از این روزگار در این مدت خسته شده ام که حتی حوصله ی تو و دوستان جدید را نداشته باشم ...
نمی خواستم توجیحت کنم یا توجیحم کنی ...
اما من خیلی وقت است که اشک هایم را برای خودم نگه داشته ام !


می دانی : پاییز حرمت نگه نمی دارد هيچوقت نگه نداشته ...
تو هم همین طوردرست مثل پاييز ...
تو حتی حرمت خودت را هم نگه نداشته ای چه برسد به حرمت ديدگانت ... !

گفتم دیدگان تو ! می دانی چند وقت است که دیدگان تو را .. نگاه غریب تو را حس نکرده ام ... یاد نکرده ام ... اصلا دیدگانت چه رنگی بود ... بوی باران می داد یا دریا ... حس پرواز داشت یا ...

قلب من اینروزها که تیر می کشد ... صدا و هلهله ی یک دنیا بچه را می شنوم که دورم حلقه می زنند و مرثیه می خوانند ...

اینجا نشسته ... گریه می کنه ... زاری می کنه ...

فریاد می زنم ... داد می زنم ... خواهش می کنم ... التماس می کنم ...
نخوانید ... ساکت ... ولم کنید ... تنهایم بگذارید ... چرا آزارم می دهید ...
چرا شده اید سوهان روحم ... چرا ولم نمی کنید ... چرا نمی گذارید دقیقه ای آرام باشم ...

اینجا نشسته ... گریه می کنه ...

دستانم را نگاه کن ... ببین چه طور می لرزند ... چشمانم را دیده ای .
آنقدر بی قرار خواب می شوند که ...
می خواهم بخوابم ... خوابم می آید ...

چیزی نمانده بچه ها بیایند و دوباره مرثیه خوانی کنند ... می دانم می دانم که بچه ها مرثیه نمی دانند اما اینها در هیبت بچه ها مرا آزار می دهند ...
خوابم می آید ... برایم لالایی بخوان ... عجیب به زمستان محتاجم ... زمستان و خواب ...
ببین اینبار ... اینبار چگونه باز همه چیز بی هوا هجوم آورد و مرا وادار به نوشتن کرد ... من حتی حوصله ی دوباره خواندن این صفحه ی سپید و طولانی را ندارم ...



دل من رضا نمی دهد به این روزگار ... به این گذر ...

من بودم که می گفتم دلم برای خدا به اندازه ی خود خدا تنگ شده ...

بچه ها می گویند همه چیز زیباست ... من می دانم که همه چیز زیباست ... اما زیبا و تلخ ... تلخ و ...
خدا آب داد !
خدا نان داد !
خدا با باران آمد !
من اما حرمت شانه های خسته ی خدا را نگه نداشتم !
خدا خسته تر از من است ... این را خوب می دانم ... دیشب که دست هایش را بوسیدم بوی آه می داد ... درست مثل دست های پدر من !
بچه ها می گویند : روزگار غریبی است نازنین !
_ می گویم می دانم ... خدا می داند ... همه چیز را خوب می داند ... می داند که من تاب این یک قلم را نخواهم آورد ... می داند که چطور کاسه ی مرا پر کند ...
خدا می گوید : دوستت دارم ، از این روست که مکافاتت می کنم !
من می دانم که خدا دوستم دارد ... های یگانه ! می دانم که دوستم داری ... اما مرا شکسته تر از این مخواه ... ببین صبرم دارد بی هوا به پایان می رسد ... و من اگر آنروز بفهمم که تو .....

ای داد بر من ....
....
.......
....


دلم ... گلم ...
عجیب خوابم می آید ...
اینبار خوب نگاهم کن ...