Thursday, January 12, 2006


ساعت شنی
های های، گریه می‌کند هنگامی که پا به میان آدمیان می‌نهد و از آن افلاک بر خاک فرود می‌آید. های های، نغمه‌ی سوز جدایی است... و به هنگام بازگشت، این همرهان او هستند که های های، نوشته‌های حک شده بر سنگ یادمان او را با اشک چشم از خاک، پاک می‌کنند. و این فراز و فرود برای هر مسافری بر لوح زندگی‌اش حک شده است.سرزمینی که آمدنش به آن، با ناله بود. و رفتنش از آن، با آه! ولی از این سوز تا آن سوز، چه می‌توان کرد؟
ساعت شنی زندگی هر مسافر، تنها یک مهلت کوتاه است. شاید به قدر ریختن چند دانه شن. شاید کمی بیشتر. و شاید هم کمتر. مهلتی است تا خودت را از این نردبان بالا بکشی. هر که بالاتر، بالاتر! و این نردبانی است که هر مسافری از آن بالا می‌بایست رفت. نردبانی که از بالا و پائین در امتداد است. برخی بالا رونده‌اند و برخی به سمت پائین. و این ناظر مسابقه است که هر یک از این دو را در مسیرشان کمک می‌کند. مسابقه‌ای میان تو و وجودت!
و او خود گفته است که اگر بخواهی بالا بروی، راه را برایت هموار می‌کند و اگر بخواهی پائین بروی، و بر آن اصرار ورزی، باز هم راه را برایت هموار خواهد کرد. و تو آزادی برای انتخاب... و مهلتی که هر لحظه به انتها نزدیک می‌شود.
کسی نمیداند آخرین دانه‌ی شن برای او چه وقت به پائین خواهد افتاد. اضطراب پایان مهلت، امید به کمک، ترس از لغزیدن و پائین رفتن...این همان حالتی است میان بیم و امید. خوف و رجاء. اینجاست که از اعماق وجودت او را صدا می‌زنی. و اگر بدانی که او با توست، سراسر امید و هیجان خواهی شد. و این توکل است.
دست‌هایت را محکم کن و از نردبان بالا رو. مطمئن باش اگر پایت لغزید، او تو را کمک خواهد کرد. حتی اگر هزاران بار بالا روی، و هزاران بار به پائین برگردی. بدان او با توست.
در تکاپوی رسیدن، با شوق وصل، چه شیرین است آن لحظه که مهلت به اتمام رسد...