Thursday, February 09, 2006

يه دختری تو خيمه ها خواب اسيری می بينه خواب می بينه رو صورتش گرد يتيمی می شينه
خواب می بينه گهواره رو دارن به غارت می برن بـچـه هــا رو تـو قـتـله گـاه بـرا زيـارت می بـرن
خواب می بينه تنگ غروب خيمه هارو می سوزونن راه فـرار بسته شده بـچـه هـا رو می سوزونن
خواب می بينه که نيمه شب گـم شـده تـو بيابونا يـه بـانـوی قـد خـمـيـده بـهـش ميـگـه بیـا بيـا
خواب می بينه سـر بـابـا رو نيـزه قـرآن می خـونه می خـواد لباشـو ببوسه نمی تونه نمی تونه
خواب می بينه به روی مـاه جوهر نيلی می زنن نانـجيـبـا تـو قتله گاه بـه بـچه سيلی می زنن
خواب می بينه مـحاسن بـابـا تـو دست دشـمنه به زيـر دشنهء عـدو چه دست و پـايی می زنه
خواب می بينه جلو چشاش سر بابا رو می بُرن خواب می بينه سواره ها گوشواره ها رو می برن
تنها یک لحظه به این فکر کنید که اگر به هر دلیلی چه درست یا نادرست این بلا سر ما میومد چی میشد؟